آدمیزاد است و همه خصوصیات خاص خودش..شادی و غم و هیجان و سکون...گاهی از شوقت به عرش می رسی و گاهی تحمل وزن خودت را هم نداری...گاهی اشک تنها راه چاره است و گاهی سکوت...
من برخلاف خیلیها نمیتوانم درون گرا باشم..نمیتوانم غصه ها و شادیهایم را پنهان کنم..نمیتوانم سکوت کنم و نگذارم که چشمانم پرده دری کنند...هر حس و حالی که داشته باشم به اولین نفری که برخورد کنم به وضوح چشمان مبارکمان داد میزند که در درونمان چه میگذرد؟! گاهی خوب است و گاهی بد...وقتی چشمانت عشق را فریاد کند وقتی محبتت را بدون نیاز به کلمات بتوانی بر زبان چشمانت جاری کنی بهترین نعمت دنیاست..و وقتی نتوانی غم و غصه ات را از اطرافیانت از عزیزانی که نگرانت می شوند بدزدی و نگذاری که کسی نگران نگرانیهایت شود زیاد هم خوب نیست!
این روزها هر کس از حیاط خانه دلم عبور میکند با یک نگاه عمیق کافی است پی به احوالات دل ببرد و من که بر خلاف نوشته هایم در سخن گفتن از حال و روز درونی ام اغلب عاجز می مانم مدام باید لبخندهای زورکی بزنم که خوبم..همه چی آرومه!
و گاهی حال خودم از این رفتارهای تصنعی به هم میخورد....
اما همین که یکی پیدا میشه نگرانت باشه..یکی هست که حواسش بهت باشه و کسانی که نگرانت میشن و مدام از احوال دلت خبر میگیرن..اون موقع است که حس میکنی هر غمی هم که داری باید به خاطر همه اونهایی که دوستت دارن لبخندبزنی و به زندگیت امیدوار باشی و نفس بکشی....
الان دلم میخواد از ته دل امیدوارانه نفس بکشم...و دعا کنم که خدا هیچوقت نعمت سلامتی و دوستای خوب و خانواده مهربون رو ازم نگیره...از هیشکی نگیره...
پی تشکر نوشت:
این چند روزه خیلی از عزیزانم رو نگران کرده بودم...از خواننده های وبلاگ تا دوستان و حتی پدر و مادر و خانواده و مامان مهربونم !وقتی هر پنج دقیقه یکبار یکی اس ام اس میداد که خوبی؟بهتری؟ و هی ایمیل و کامنت خصوصی و عمومی میرسید که بابا ما هستیم حرف بزن و آروم باش...اینجوری حس خیلی خوبی داشتم ...خدا دوستای خوبی بهم داده که همیشه و تا ابد مدیونشونم....
من اناری را می کنم دانه
به دل می گویم
خوب بود این مردم
دانه های دلشان پیدا بود....(سهراب سپهری)
گاهی فکر میکنم چه خوب بود اگه میشد افکار آدمها رو خوند.حرفهایی رو که دارن توی دلشون میگن رو شنید و فکرهایی رو که بعدا قراره عملی کنن دید.کاش میشد نقاب همه آدمها رو برداریم تا ببینیم پشتش چه خبره؟
شاید خوب بود شایدم بد.نمیدونم...اینجوری دیگه کسی نمیتونست دروغ بگه.کلک بزنه.خیانت کنه.نارو بزنه.زیرآبی بره و...اما شاید دیگه زندگی کردن هم سخت میشد...
فکرشو بکن هرچیزی رو که تو میخواستی بگی طرفت از قبل میدونست.هرچیزی که تو نمیگفتی رو هم میدونست.هر دروغی که میگفتی همه می فهمیدن.و هر نکته ای رو که یک ثانیه هم از ذهنت عبور کرده بود همه متوجه میشدن...
گاهی که با خودم توی تنهایی ذهنم خلوت میکنم و از شیر مرغ تاجون آدمیزاد همه جور فکری میاد توی ذهنم با خودم میگم: اگه الان اینی که روبه روم نشسته بدونه توی مغز من چی میگذره چی میشه؟ اگه اون آدمی که پشت خط تلفنه بدونه که اصلا خوشم ازش نمیاد و به زور دارم باهاش حرف میزنم چه اتفاقی می افته؟ اگه مثلا استادم بدونه چه حسی دارم وقتی به زور جلوش میشینم تا اون یه منبر واسه م بالا بره و دیگه به زور پایین بیاد چی میشه؟
خیلی دنیای جالبی میشه اگه همه بتونن فکر همو بخونن!
فکر کن دیگه هیچکس نمیتونه دروغ بگه!
هیچ کس نمیتونه ریاکنه.
هیچ کس نمیتونه به دیگری کلک بزنه و بهش خیانت کنه.
هیچ کس نمیتونه مال یکی دیگه رو بخوره و ....
شایدم همه مثل من فکر نکنن شاید همه مثل من کنجکاو نباشن بدونن توی ذهن دیگران چی میگذره؟ شایدم این حس خبرنگاری کشنده فقط مال من باشه...نمیدونم....
شما چی فکر میکنید؟ به نظرتون دنیا چه شکلی میشد اگه همه میتونستن از افکار و نگفته های ذهن و دل همدیگه باخبر بشن؟
برای تو نوشت:
مرداد ماه در برابر گرمای نگاهت به دی می ماند ای خورشید مغرور و نجیب...
تا حالا فکر کردید چه آرزويي داريد ؟
آرزوهاتون چقدر بزرگه؟
مثلا تا حالا آرزو كرده ايد كفش كلارك دویست هزار تومنی بپوشيد؟
ممکنه آرزوهاتون کوچکتر از این باشه!
و لیکن مطمئنم که تا حالا چنین آرزویی نکرده اید:
"داشتن يه جفت كفش سالم "
ولي اين كوچولو مثل خیلی از آدم های قصه ما اين آرزو رو داره :
"داشتن يه جفت كفش سالم "

راستی بیایید آرزوهاتون رو برام بنویسید
قابل توجه دوستان ...
جهت شندیدن و خواندن آرزوهای شما تا اطلاع بعدی این آخرین پست می باشد.
دلم به وسعت یک آسمان تیره غمگین است . صدایی نیست ، مأوایی نیست ، حتی سایبان روزهای دلتنگی نیز دیگر جوابگوی دلتنگی هایم نیست.
من آمده ام! اینجا ، کنار دلواپسی های شبانه ات، کنار شعله ور شدن شمع وجودت ،اما نمی دانم چرا دلم آرام نمی گیرد...
دلم گرفته، دلم سخت در سینه گرفته، با تمام وجود تو را می خوانم ؛ از تو چیزی نمی خواهم جز دریای بی ساحل وجودت را، جز دستهای مهربانت را، جز نگاه آرامت را که دیرزمانی است در سیل باد بی وفای زمانه گم کرده ام.
هر شب حضورت را در کلبه خیال خویش می آورم، وجودت را با تمام هستی باقیمانده در نهانخانه قلبم نهان می کنم ، چشم هایم را باز نمی کنم تا شاید بتوانم تصویرت را بر روی پلک های بسته ام حک کنم ، اما باز هم جای تو خالی است... .
شاید اگر جای تو بودم ؛ کمی، فقط کمی برای مرگ تدریجی نیلوفرهای خاطره اشک می ریختم ، شاید اگر جای تو بودم ؛ طاقت دیدن چشم های خیره و خسته ات را نداشتم، شاید اگر جای تو بودم؛ بلور بغضم را با تلنگری آسان می شکستم تا بدانی، تا بدانی که چقدر دوستت دارم... .
روزی صد بار با هم خداحافظی کردیم اما افسوس معنای خداحافظی را زمانی فهمیدم که تو را به خدا سپردم!
این بار به دیدنت آمده ام ، برایت گلاب آورده ام ، دستهایم تنها سنگ سردِ خانه ات را احساس می کنند اما بدان یاس های سپید احساسمان هنوز گرم گرم اند
کاش آدمها فقط یه ذره از اونی که به فکر خودشون هستند به دیگران هم فکر میکردند...کاش میشد گاهی خودمون رو جای بقیه بذاریم و از پشت دریچه چشم اونا به زندگی نگاه کنیم...کاش آدمها میدونستند تاثیر کلماتشون چقدر عمیقه...کاش می شد گاهی صدای دل همدیگه رو بشنویم....
دلم ابردارد...باران دارد...کاشکی ببارد....
باز به قربان باران عزیز که این روزها ابرهایش را برای تسلی دادن به لبهای خشکیده مان راهی می کند و اگر سینه ی همیشه سبزش قطره آبی ندارد لااقل سایه را نوید می دهد
. این روزها همه در اطرافمان عاشق می شوند و برایمان از عشق می گویند و در آخر می گویند تو چه می دانی درد عشق را ... غافل از این که من در سینه دلی دارم به وسعت کویر، که هر روز باران را از دور صدا می زند و هر شب با نغمه های عاشقانه ی کویری به خواب می رود . غافل از اینکه نامه هایم به باران همیشه بی جواب است و این بیشتر مرا رنج می دهد تا درد عشق ...
هر روز برای خود کلبه ای می سازم از تنهایی و هر شب بر روی ایوان کلبه تماشاگر غروب می نشینم و با نسیم از روزی که رفت و باران نیامد ، درد دل می کنم . هرروز به پای بغض شمعدانی ها و اطلسی ها و پونه ها می نشینم و خود تنها با نسیم درد دل می کنم که با خود ببرد به دیاری که باران در ان به ناز برای سبزینه ها می بارد . نمی دانم الان بارانم در آغوش کدام سبزینه ای آرام گرفته که من اینگونه بی تاب نوشتنم . نمی دانم چرا امروز باز نمی دانم هایم زیاد شده است .
دلمان که می گیرد به اطرافمان داد نمی زنیم . در گوش نوشته ها و واژگانی می گویم که میدانند من به خنده ی آدمکهای بی احساس عاشق صفت هیچ دلم شاد نمی شود .
رفیقن...مونسن...دوستن...
نمیدونم شما به دوست چه جوری نگاه میکنید؟ اصلا چندتا دوست دارید؟ دوستاتون رو چطوری انتخاب میکنید؟
من اما به دوست خیلی اعتقاد دارم...همونطور که به مقدسات زندگیم..اصلا دوست برام یه آدم خاصه..مقدسه..واسه همینه که اجازه نمیدم هرکسی دوستم بشه..با هرکسی به راحتی ارتباط برقرار نمیکنم..البته ممکنه آدمهای زیادی رو بشناسم.باهاشون حرف بزنم..رفت وآمد کنم..اما دوستم نباشن..یعنی خطاب کردن افراد به نام دوست یه سری مقدمات لازم داره...
من دوستان زیادی دارم...دوستانی که گاهی از دوره مدرسه تا همین الان باهام بودن و خاطره های زیادی ازشون دارم و یا دوستانی که همین چند وقت پیش کشفشون کردم و توی همین مدت کوتاه کلی صمیمی شدم باهاشون...به نظر من قدمت دوستی مهم نیست مهم عمقشه..
و از همه مهمتر اینه که وقتی حالت گرفته است..وقتی حوصله خودتم نداری..وقتی دلت نمیخواد هیچکسو ببینی ..یهو یاد کی می افتی؟ کی میاد توی ذهنت که باعث میشه مثلا تحریم تلفن رو بشکنی و بعد از چند ساعت خاموشی دلت بخواد صدای یکی رو بشنوی و یا دوست داشته باشی یکی رو ببینی...
این دوستها و این دوستیها خیلی برام ارزش دارن..دوستانی که توی هر شرایطی کنارم می مونن و اونقدر روحشون بزرگه که حتی اگه سرشون داد بزنم و بدخلقی کنم بازم کنارم می مونن تا خوب خوب بشم....
از چهارشنبه تا حالا که آسمان حوصله ابری بود دوسه نفر کنارم بودن...که یکی از اونها خیلی مرام گذاشت و خیلی محبت کرد...
دوست نداره اسمشو ببرم منم به احترامش چیزی نمیگم فقط دلم میخواد بگم :
رفیق بی کلک روزهای سرد
میخوام بدونی که چقدر از خوب شدن حالم رو مدیون احوالپرسی دقیقه ایت هستم...مدیون لحظات و ساعتهایی که باهام حرف زدی تا حالم خوب بشه..مدیون محبتی که از عمق صدات به روحم تزریق کردی و بهم انرژی دادی .مدیون اشکهایی که پابه پام ریختی تا بدونم تنها نیستم...
ممنونتم مهربان من...دوست عزیز لحظه های خوشی و ناخوشی....
یکی دیگه شهرام بود که دیشب توی سرما اون همه راه رو اومد تا کنارم باشه و احساس تنهایی نکنم ممنونشم و آرامش و خنده های دیشب رو بعد از مدتها بهش مدیونم...
و همه دوستانی که به هر طریقی نگرانم بودن..حالمو پرسیدن..زنگ زدن..اس ام اس دادن ( حالا انگار چه م شده بود؟!) ممنونتونم....
خدایا....
همیشه توی لحظه های سخت یه جوری به سراغم میای که خودم باورم نمیشه...خودتو توی قالب یکی بهم نشون میدی و نمیذاری زیاد غصه بخورم...خیلی ممنونم به خاطر همه دوستان خوبم....
امیدوارم لیاقت این همه مهربونی رو داشته باشم...
درد اینه که آدم باشی ولی حق نداشته باشی غمگین بشی. حق نداشته باشی اشک بریزی.حق نداشته باشی دلت بگیره.حق نداشته باشی شکایت کنی و ....
چرا؟
چون همه از شخصیت تو چیز دیگه ای توقع دارن! چون اونقدر برای همه مظهر استواری و اعتماد به نفس بودی و اونقدر لبخند زدی و خندیدی که حالا دیگه اگه واقعا هم داغون باشی حق نداری دم بزنی..حق نداری اشک بریزی.حق نداری از زندگی خسته بشی....
وقتی بهت میگن: تو امید مایی.وقتی یکی میگه اگه تو نباشی من غصه هامو کجا ببرم؟
یکی میگه:تو فقط مال خودت نیستی مال چند نفر دیگه هم هستی..
اون یکی میگه: تو منو به زندگی برگردوندی اگه نباشی منم نیستم!
حالا تو می مونی و یک دنیا بغض نشکفته و یه دل غمدار...که انگار باید دوباره سرکوبش کنی و یه لبخند مسخره تحویل همه بدی که:من حالم خوبه!
بابا به خدا منم آدمم! آدمها هم گاهی دلشان می گیرد...آدمها هم گاه دلشان اشک
میخواهد.دلشان آغوش گرم میخواهد...آدمها هم گاهی دلشان میخواهد بمیرند.....
چه بنویسم از این همه روزها و لحظه هایى که به قول آینه در خود میشکنم اما غرور بغض نشکسته ام را به آهى سرد فرو مینشاند...
خسته میشوم از این همه غبار ...
دست تو ، دست مهربان و پاک و معصومت... اما کجاست؟؟؟
میترسم از من متنفر باشى...ببخش که اینقدر بى پروا سخن میگویم...
نتوانستم دوست بدارم ... اما تو را دوست میدارم ... تو را که هرگز از دست نخواهم داد...
و تو مهربانى را یادم دادى...
روحم شکسته و خستست...درست مثل جملاتم...
مثل کلماتى که در میان هق هق گریه بریده بریده میگویم...
بگذار سبک شوم...
ساعتها میگذرد ...
به خود که مى آیم چشم هایم خیس خیس است...
مدتها گریه نکرده بودم...
بعضی سوختن ها جوری هستند که تو امروز میسوزی ، اما فردا دردش را حس میکنی ... داستان کیفیت زندگی و "رشد" آدمها در جاهایی که " جهان سوم" نامیده میشوند، مثل همین جور سوزش هاست ... از هر دوره که میگذری، میسوزی و در دوره بعد دردش را میفهمی ...
شادی ها و دغدغه های کودکی ما : در همان گوشه دنیا که "جهان سوم" نامیده میشود، شادی های کودکی ما درجه سه است ، ولی دغدغه های ما جدی و درجه یک ... شادی کودکیمان این است که کلکسیون " پوست آدامس" جمع کنیم ... یا بگردیم و چرخ دوچرخه ای پیدا کنیم و با چوبی آن را برانیم ... توپ پلاستیکی دو پوسته ای داشته باشیم و با آجر، دروازه درست کنیم و در کوچه های خاکی فوتبال بازی کنیم ... اما دغدغه هایمان ترسناک تر بود ... اینکه نکند موشکی یا بمبی، فردا صبح را از تقویم زندگی ات خط بزند ... اینکه نکند "دفاعی مقدس" ، منجر به مرگ نامقدس تو بشود یا تو را یتیم کند ...
از دیفتری میترسیدیم ... از وبا ... از جنون گاوی ... مدرسه ، دغدغه ما بود ... خودکار بین انگشتان دستمان که تلافی حرفهای دیروز صاحبخانه به معلممان بود ... تکلیفهای حجیم عید ... یا کتابهایی که پنجاه سال بود بابا در آنها آب و انار میداد ...
شادی ها و دغدغه های نوجوانی ما : دوره ای که ذاتاً بحرانی بود و بحران " جهان سوم" بودن هم به آن اضافه شده ... در آین دوره ، شادی هایمان جنس " ممنوعی" دارند ... اینکه موقتی عاشق شوی ... دوست داشتن را امتحان کنی ... اینکه لبت را با لبی آشنا کنی ... اما همه این شادی ها را در ذهنمان برگذار میکردیم ... در خیالمان عاشق میشویم ... همخوابه میشویم ... میبوسیم ... کلا زندگی یک نفره ای داریم با فکری دو نفره... این میشد که یاد بگیریم " جهان سومی" شادی کنیم ... به جای اینکه دست در دست دخترک بگذاریم ، او را انگشت میکنیم ... با او قدم نزنیم و فقط دنبالش کنیم ... یا اینکه نگوییم " دوستت دارم " و بگوییم " امروز خانه خالی دارم "
در عوض دغدغه هایمان بازهم جدی هستند … اینکه از امروز که 15 سال داری ، باید مثل یک مرتاض روی کتابهای میخی مدرسه ات دراز بکشی و تا بیست و چهار سالگی همانجا بمانی ... بترسی از این که قرار است چند صفحه پر از سوالات " چهار گزینه ای" ، آینده تو ، شغل تو ، همسر تو و لقب تو را تغیین کند ... تو فقط سه ساعت برای همه اینها فرصت داری ...
شادی ها و دغدغه های جوانی ما : شادی ها کمرنگ تر میشود و دغدغه ها پررنگ تر... شاید هم این باشد که شادی هایت هم ، شکل دغدغه به خودشان میگیرند ... مثلا شادی تو این است که روزی خانه و ماشین میخری ... اما رسیدن به این شادی ها برایت دغدغه میشود ... رسیدن به آنها برای تو هدف میشود ... هدفی که حتما باید " جهان سومی " باشی که آنرا داشته باشی ... و هیج جای دیگربرای کسی هدف نیستند ...
معبارهای " آدم خوب بودن" جهان سومی هم دغدغه تو میشود ... اینکه سر پا مثانه را خالی کنی یا نشسته ... اینکه موهای کجای بدنت را میتراشی و کجا را نمیتراشی ... و میترسی از اینکه نکند کسی قبل از خدا ، تو را در این دنیا محاکمه کند ...
بعضی از شادی هایت غیر انسانی میشود ... با پول شهوتت را میخری ... با گردی سفید مست میشوی نه با شراب ... با دود دغدغه هایت را کمرنگتر میکنی و غبار آلود ....
اگر جهان سومی باشی، استاندارد و مقیاس های تمام اجزای زندگی تو، جهان سومی میشود ... اینکه در سال چند بار لبخند میزنی ... در روز چند بار گریه میکنی ... راهی که تو را به بهشت و جهنم میرساند ... و حتی جنس خدای تو هم جهان سومیست ...
در این دنیای عجیب ، دیدن دست برهنه یک زن هم میتواند براحتی تو را خطاکار کند و قلبت را به تپش وادارد ... در این دنیا " سلام " به غریبه و بی دلیل، نشانه دیوانگیست ... لبخند بی جای زن هم دلیل فاحشگی اوست ...
در این جهان سوم ، کسی را نداری که به تو بگوید چقدر مسواک و خمیردندان ، واکسن ، بوسیدن ، خندیدن ، رقصیدن خوب هستند ... اینکه آینده خوب را خودت باید رقم بزنی و کسی قرار نیست برای این کار به تو کمک بکند .... اینکه همیشه جهان اول ، طاعون جهان سوم نیست ...
گاهی فکر میکنی که به سرزمین جهان اولی ها مهاجرت کنی تا از جهان سومی بودن رها شوی ... اما میفهمی که با مهاجرتت شادی ها، دغدغه ها، جهانبینی ، خدا و معیارهایت هم با تو سفر میکنند ... گاهی میمانی که این جهان سوم است که کیفیت تو را تعیین میکند یا اینکه " تو " جهان سوم را درست میکنی؟
